|
دوراهک | ||
تمام فعاليتهاي افراد بشر در زندگي بر محور عشق و محبت قرار گرفته است. ميزان محبت انسان نسبت به ديگران بايد متناسب با ميزان شايستگي آنها باشد. يعني نميتوان همه را به يك اندازه دوست داشت، زيرا اين عمل به معناي ناديده گرفتن- ارزشها و ضايع كردن گوهر محبت است- محبت سرمايهاي با ارزش است كه نميتوان آن را بيهوده به اين و آن بخشيد، بلكه با توجه به نقش محبت در سوق دادن انسان به كمال بايد تنها در جايي به كار رود كه دل را مجذوب كمال كند. هدف محبت تأمين سلامت و بهداشت رواني انسان در دنيا است. تحقق اين هدف از اين طريق امكانپذير است كه انسان نفرت را با مودت پاسخ گويد و از راه گذشتي زيبا و دلپسند با تجاوز روبهرو شود و ستمگري را با عفو مبادله كند. محبت براي انسان يك نياز طبيعي به شمار ميرود و زندگي بدون محبت سرد و بيصفا و خستهكننده است. هر انساني دوست دارد محبوب ديگران باشد و از اظهار محبت، دلگرم و مسرور ميشود. «سخت دلي و خشونت مايه پراكندگي و جدايي است.» (قرآن مجيد سوره آل عمران) زندگي بدون محبت سرد و بيروح است. تبادل محبت از دوران كودكي بايد آغاز و پايهگذاري شود. بهترين كساني كه ميتوانند اين نياز عاطفي را پايهگذاري كنند، والدين وبالاخص مادراست. كودك در دامن گرم مادر آرميده و از نگاههاي محبتآميز و نوازشها و بوسههاي او احساس محبوبيت ميكند. روانشناس ديگري ميگويد: محبت مادر به طفل امكان تجربه جهان نوراني را به او ميدهد. كيفيت تجربه اين جهان از جانب طفل به وسيله چگونگي رفتار عاطفي مادر تعيين ميشود. همه ما رفتارهاي عاطفي را به شكل عاطفي درك ميكنيم. عكسالعمل طفل نسبت به بزرگسالان رنگ عاطفي بيشتري دارد. محروميت از محبت باعث عقبماندگي كودكان ميشود. والدين موفق بايد فرزندانشان را به گونهاي ترغيب كنند كه از درون احساس خوبي نسبت به خود داشته باشند و اعتماد به نفسشان تقويت شود و احساس كنند مورد علاقه والدين هستند.خلاء عاطفي در زندگي، انسان را با هيچ چيز ديگر نميتوان جبران كرد. بيترديد يكي از مهمترين نقشهاي خانواده، پرورش عاطفي كودكان است كه براي آن جايگزيني نميتوان يافت. وجود و حضور زن در كانون خانواده درواقع در حكم چراغ فروزاني است كه نور عاطفه را در فضاي خانه ميپراكند و محيط خانواده را از نظر ارزشهاي عاطفي غناي بيشتري ميبخشد. عاطفه مادري اوج عاطفه انساني است و نظيري براي آن نميتوان يافت.بدون ترديد زن براي جامعه انساني در حكم منبع عاطفي و معنوي پرارجي است كه اگر جامعه در جهت رشد واعتلاي خود از اين سرچشمه عواطف استفاده شايستهاي به عمل نياورد، با فقر عاطفي و معنوي و از ارزشهاي انساني فاصله خواهد گرفت. عاطفه را بايد سرمايه معنوي ناميد كه نهتنها فرد، بلكه جامعه نيز براي رسيدن به حيات اجتماعي سالم و سعادتمند محتاج آن است
[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:54 بعد از ظهر ] [ نصرالله انیژ ]
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؟! به كسي جمال خود را ننمودهيي و بينم همه جا به هر زباني، بود از تو گفت و گويي! غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويي! به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم شدهام ز ناله، نالي، شدهام ز مويه، مويي همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگي من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي! چه شود كه راه يابد سوي آب، تشنه كامي؟ چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويي؟ شود اين كه از ترحّم، دمي اي سحاب رحمت! من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويي؟! بشكست اگر دل من، به فداي چشم مستت! سر خُمّ مي سلامت، شكند اگر سبويي همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويي! نه به باغ ره دهندم، كه گلي به كام بويم نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويي ز چه شيخ پاكدامن، سوي مسجدم بخواند؟! رخ شيخ و سجدهگاهي، سر ما و خاك كويي بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمي بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويي! نظري به سويِ (حافظ) دردمند مسكين كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويي [ شنبه هجدهم آذر 1391 ] [ 10:49 بعد از ظهر ] [ نصرالله انیژ ]
![]() سایه ام امشب زتنهایی مرا همراه نیست گر در این خلوت بمیرم , هیچ کس آگاه نیست من در این دنیا به جز سایه ندارم همدمی این رفیق نیمه راهم گاه هست گاه نیست [ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 5:7 بعد از ظهر ] [ نصرالله انیژ ]
![]() جمله ي «علت اصلي طلاق، ازدواج است!» شايد در ابتدا
حرف خنده داري به نظر برسد اما اگر يك عبارت ديگر به آن بيفزاييم، جمله ي
قابل تاملي مي شود.! «علت طلاق هاي امروزي، ازدواج هاي مدل امروزيست». بديهي است زندگي و سرنوشت و دين و عقل در هم تنيده هستند ولي وقتي سبك زندگيمان عملا سكولار است، و تفكيكات غيرمعقولي در ابعاد مختلف زندگيمان ايجاد كرده ايم ديگر نخواهيم فهميد خلاصيمان در بازگشت به حضرت اوست. خنده دار است! در سند ازدواج شروط ضمن عقد مي گذارند كه مثلا زن حق تحصيل داشته باشد!حق اشتغال و ...اسم اين كار چيست؟ پيش گيري از اختلاف زوجين است يا راه حلي براي مواقع بحراني؟! هر چيزي كه باشد از نظر من كشك است! كم نبوده اند مرداني كه شروطي را در سند ازدواجشان متعهد شده اند و بعد از مدتي زندگي، زير قول مردانه شان زده اند و جوابشان به اعتراض همسرشان ضربات مشت و لگد بوده نه بيشتر! كم نبوده اند مرداني كه چشمشان زن هاي خوش آب و رنگ كوچه خيابان را گرفته و سهم زنشان از زندگي با او كتك بوده لا غير! هرچند زن در سند ازدواجش حق تحصيل و ... داشت! به جاي اين كه نماها را درست كنيم بايد برگرديم به مباني و ريشه ها را درست كنيم والا جوابي نخواهيم گرفت و آمار طلاق از آمار ازدواج پيشي خواهد گرفت. و مبنا و ريشه جز بازگشت به «معرفت الله» نيست. انا لله و انا اليه راجعون! [ شنبه یازدهم آذر 1391 ] [ 3:55 بعد از ظهر ] [ نصرالله انیژ ]
http://uplod.ir/u18bmorx689x/Bekhoda_03_Exp.mp3.htm اهنگی جدید از احسان احسان منش خواننده جوان و آینده دار بوشهری جهت دانلود بر لینک بالا کلیک کنید [ شنبه بیستم آبان 1391 ] [ 6:58 بعد از ظهر ] [ نصرالله انیژ ]
اسم بازیش فکر بکر بود با اینکه راهنمای بازی هم داشت ولی آخرشم نفهمیدیم چی بود بازیش !
جامدادی فقط یه هفته درست ازش استفاده میکردیم !
زبل خان از توی شلوارش همه چی در میاورد گاهی اوقات یه خونه هم از توش در میاورد !
سلمونی های اون زمان از اینا استفاده میکردن وقتی آرایشگر دست به کار میشد موها رو میکند که اشکمون رو در میاورد صدامونم در نمی اومد ! سگا !
از محصولات بچه های اون زمان با کاغذ فشارش میدادیم میپرید جلو ذوق مرگ میشدیم ! قصه های مجید مامان بزرگ هم چند وقت پیش فوت کرد خدا رحمتش کنه گاهی وقتا هم بچه ها درصد مارمولکِ خونِشون بالا میرفت به این صورت تخلیه میکردن !
اسمارتیس فقط هم این مدلشو دوس داشتیم !
توپ شیطونک !
جولز و جولی (دوقلوهای افسانه ای)
روزنامه دیواری تیتراژ برنامه کودک کاراگاه کجت یکی از خنگ ترین شخصیت ها بود و بیشتر کارها رو اون دختره با سگش انجام میدادن ! کفتر بازی ! بازی علاالدین
برنامه NC تحت سیستم عامل داس !
نه مارکی نه نشان استانداردی نه بسته بندی جذابی غیر بهداشتی هم بود یکم ! اما خیلی خوشمزه بود نوشابه کانادا به همراه یه کیک !
برنامه جذای سیب خنده ! لحظه شماری میکردیم شروع بشه این اول تیتراژ برنامه بود ! خانواده آقای هاشمی !
ویدئو ! بازی محبوب سگا ، شورش در شهر !
جلد کتاب اول دبستان منکه از اینا نداشتم هرکی هم داشت به هیچکی نمیداد ! اگه سر کلاس بچه خوبی بودی یه کارت آفرین میدادن اگه خیلی خوب بودی صد آفرین میدادن ! من یه هزار و سیصد آفرین گرفتم !
آدامس خرسی ، الانم هست هنوزم میخرم ۱۰۰ تومنه ! نهار آبگوشت و ماست چکیده ! نون سنگک تازه کنجدی به همراه سبزی تازه ، می ارزه به صد تا پیتزا پپرونی و این دیر فودا ! کارت بازی هم که مثل غذا خوردن بخش جدا نشدنی بچه های اون زمان بود من ۱۵۰۰ تا داشتم ، همه رو هدیه کردم به این و اون ! چقد آدم خیّری بودم ! آقا از این خط کش ها میخریدیم ۲ روز سالم بود ! میذاشتیم تو کیف ، بعدش میدیدیم به پنج قسمت نا مساوی تقسیم شده !
دوغ آبعلی !! رو دستش نبود ، دیگه هم نمیاد
اگر پیدا کردین با همون خوشمزگی سابق من دونه ای ۵۰ هزار میخرم ! بخشی از تمرین های اون زمان مهر های آفرین که پای نمره های ما میخورد اعتبار داشت میشد بری باهاش وام بگیری ! ینی بلا استثنا در خودکارا همه اینجوری میشدن نمیدونم ، فک کنم تمرکز رو بیشتر میکرد ! نوار کاست و نوار بازی میکرو ! جذابیت منچ چهار نفره اون زمان رو ، فیفا ۲۰۱۳ و کالاف دیوتی الان نداره والا ! ۱۰ از این جوجه ماشینیا میخریدیم چارتاش الکی میمرد ۲ تا رو گربه میخورد ۲ تاش مریض میشد میمیرد اون یدونه هم از تنهایی دق مرگ
میشد
توپ چسبونکی ! خیلی مسخره بود ! یکی از برنامه کودک هایی که خیلی دوس داشتیم اسمشم یادم نیست ! بچه مثبتا از این لیوانا داشتن ! جم میشد دوباره باز میشد ، ولی فرتی هم خراب میشد ! جلد دفتر مشق ما اینجوری بود به همین بیریختی ! به همین خشنی ! تازه خودمون باید خط کشی میکردیم حالا میفهمم چرا علاقه ای به مشق نوشتن نداشتم ! دون دون ! یادش بخیر یه عروسکی بود به نام مجید دستاش ۳ کیلومتر بود ! خنگ بود همه کلمه ها رو هم چپه میگفت الان که فکر میکنم میبینم ما چه بیکارایی بودیم میشستیم با این اسباب بازی های مسخره بازی میکردیم !
بستنی توپی ! درش کله زی زی گولو بود بستیش هم خیلی خوشمزه بود ! اگه خیلی بابا مامان خاطرمون رو میخواست و یکی یدونه بودیم از اینا میخریدن برامون ! کارتون خوبی بود نمیدونم خاله ریزه بود اسمش !؟ یادم نیست این آقاهه خیلی ذهن ما رو مشغول کرد به خودش همین الانم برنامه اجرا میکنه ، نمیدونم لاله یا ادای لال بودن رو در میاره ! از معمای حل نشدنی انیشتین برای ما حل نشدنی تر بود !
یکی از بیخود ترین پاک کن های اون زمان بود قرار بود طرف قرمز مداد پاک کنه طرف آبی خودکار ! (عمرا اگر پاک میکرد) اقا گند میزد به تمام دفتر مشق ما ! یکی از آلات موسیقی بود که فقط یه صدا میداد ! باید میبردیش نزدیک دهنت اون قسمت نازکش رو با دست ضربه میزدی اونوقت دهنت رو به شکل انواع و اقسام اشکال هندسی در می آوردی تا صداش تغییر کنه ! کلا یه آهنگ از این معروف شد اونم این بود !
“لیو لیو لالا لیو “! البته به همین سادگی نبود ، یه سمفونی پشتش خوابیده ! عه ! پلاستیک حبابی اگه یه وقت یه وسیله الکترونیکی یا شکستی میخریدن این پلاستیکای محافظش خوراک ما بود یه دونشو که میترکوندیم انگار قنلج شکوندیم ، راحت میشدیم کلا ! و باز هم یکی از مسخره ترین اسباب بازی ها مواد لازم : ۲ نفر بچه بیکار ! ۳-۴ متر فضای باز ! هرکسی ۲ تا دسته هاشو میگرفت به نوبت دستاشونو باز میکردن تا این توپ بیضی شکله بره سمت اونیکی نمیدونم چه چیز جذاب و مفیدی داشت ! هاپوکومار ! یک شخصیت خیلی وحشتناک و دوست داشتنی ! توپ دولایه اصل ! ۲ تا توپ نو میخریدیم یکیش رو با چاقو پاره میکردیم و توپ سالم رو با مشقت زیاد وارد لایه میکردیم بعد یارکشی میکردیم گل کوچیک میزدیم
کارخانه سازنده این توپا هم هر هر و کر کر بهمون میخندید ! اگه دو میلیمتر ضخامت این توپا رو بیشتر میکرد میمرد !؟ از کی بپرسم !؟ یه مسابقه اطلاعات عمومی بود بعضی وقتا دو نفر با هم لج میکردن تا یکیشون نتونه جواب بده حذف بشه ! از این عروسکا فرو میکردیم ته مداد درصد پروفسوری مون میرف بالاتر! لیزر ! کاربردش یه چیز دیگه بود ولی برای آزار و اذیت بیشتر استفاده میکردیم !
از این الاسکا دوقلو ها میخریدیم یه قلش رو خودمون میخوردیم اونیکی قلش هم بازم خودمون میخوردیم ! مداد شمعی ! بازم یکی از مسخره ترین ابزار های کودکی ! عکس یادگاری منتخب تیم گل کوچیک اونی که توپ جلوش هست اگر دستش رو توپ نبود اون عکس ، عکس نمیشد اصلا !
میتیکومان ! آخرش هم حکایت اون دستمال قدرت داداش کایکو رو نفهمیدیم ! هیچ وقت هم پیش خودش نبود ! برنامه محبوب دیدنی ها تیر کمون دست ساز ، ابزار آلات آزار و اذیت !
شادی بعد از گل حمید استیلی بعد از گل زدن به آمریکا ! اون لحظه همه از خوشحالی رو هوا بودیم !
گل پر ، در نهایت خز بودن خیلی طرفدار داشت ! مخمل ! خیلی مارموز و حیله گر بود ! فوتبالیستها ! شما الان صحنه شوت زدنش رو دارید میبینید اون زمان الان شون میکرد ، یه هفته بعد میرسید به مقصد ! سریال اوشین ! که الان یه سری افشاگری هایی در موردش میشه ! امیدوارم حقیقت نداشته باشه
ایکیوسان
مغز متفکر بود مثلا وفتی فکر میکرد تق تق صدا میداد ! وروجک ! جاسوئیچی ! دکمه هاشو فشار میدادی آهنگ پخش میکرد در دسترس ترین سلاح سرد زمان ما بود داخل کلاس کاربرد زیادی داشت
یکی از روش های آزار و اذیت ما در اون زمان این بود که یه سوزن لای انگشتمون جاساز میکردیم سعی میکردیم در نهایت ادب با دیگران دست بدیم ! بابا لنگ دراز ! بچه های کوه های آلپ !
واتو واتو !
[ پنجشنبه چهارم آبان 1391 ] [ 11:54 قبل از ظهر ] [ نصرالله انیژ ]
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .
مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.
روز ها و هفته ها سپري شد .
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟
پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .
[ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 7:12 بعد از ظهر ] [ نصرالله انیژ ]
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.
هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون…
بعد از یک ماه پسرک مرد…
وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد…
دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده…
دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد…
میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد! [ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 6:56 بعد از ظهر ] [ نصرالله انیژ ]
زندگینامهشهید مصطفی احمدی روشن متولد سال 1358ش در روستای سنگستان استان همدان ایران است. وی دوران کودکی خود را در خانوادهای فقیر در این روستا گذراند در حالی که علاقه زیادی به تحصیل داشت. خانواده وی در محلهای واقع در پشت امامزاده یحیی همدان به نام محوطه آقاجانی بیگ و در خانهی اجارهای قدیمیای با امکاناتی اندک زندگی می کردند. پدر وی راننده مینیبوس بود و در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران سالهای بسیاری را به مبارزه با دشمن بعثی پرداخته بود.
تحصیلاتشهید روشن دوران راهنمایی را با رتبه عالی از مدرسه خیام همدان فارغ التحصیل شد و به دبیرستان ابن سینا رفت. پس از آن نیز در آزمون سراسری سال 77 شرکت کرد و وارد دانشگاه صنعت شریف تهران شد و سپس در سال 81 از این دانشگاه فارغ التحصیل شد. دبیرستان ابن سینای همدان شهید احمدی روشن هشتاد و پنجمین شهید دبیرستان ابن سینای همدان است. ادامه مطلب [ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 1:49 قبل از ظهر ] [ نصرالله انیژ ]
قاصدک غم دارم غم آوارگي و دربدري... غم تنهايي و خونين جگري قاصدک واي بر من همه از خويش مرا ميرانند... همه ديوانه و ديوانه ترم ميخوانند مادر من غمهاست قاصدک! دريابم روح من عصيان زده و طوفانيست آسمان نگهم بارانيست قاصدک غم دارم غم به اندازه ي سنگيني عالم دارم قاصدک غم دارم غم من صحراهاست افق تيره ي او ناپيداست قاصدک ديگر از اين پس منم و تنهايي و به تنهايي خود در هوس عيسايي و به عيسايي خود منتظر معجزه اي غوغايي قاصدک زشتم من زشت چون سنگ خارا قاصدک حال گريزش دارم مي گريزم به جهاني که در آن پستي نيست پستي و مستي و بد مستي نيست مي گريزم به جهاني که مرا نا پيداست شايد آن نيز فقط يک روياست
[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 1:36 قبل از ظهر ] [ نصرالله انیژ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||